هارون و انتخاب یک قاضی

نمایندگان اروپایی نزد هارون الرشید

در مورد هارون الرشید داستان ها و حکایات زیادی نقل شده است این حکایت در مورد انتخاب یک جوان غیر عرب به عنوان قاضی بغداد است.

عمرو بن مسعده گوید، پس از این که هارون همراه همسر خود، زبیده از بغداد به راه افتاد به مکه رفت و حج خود را با پای پیاده به جای آورد، در اواخر ماه ذی الحجه سال 180 به بغداد بازگشت، مردم عراق از هارون خواستند تا قاضی عادلی را بر آنان بگمارد. مردم عراق نزد هارون رفتند و هارون به آنان گفت: هر کسی را که می خواهید برگزینید تا او را به عنوان قاضی بر شما بگمارم. آنان نتوانستند کسی را برای این کار انتخاب کنند، عده ای یک نفر را که قریشی بود برگزیدند و عده ای دیگر جوانی را که غیر عرب بود برای این کار به هارون معرفی کردند. هارون آن دو را نزد خود فراخواند و به پیر مرد قریشی گفت: ای شیخ، من وزیری دارم، میان من و او درگیری پیش آمده است می خواهم در مورد ما داوری کنی. پیر مرد قریشی گفت: سرگذشت خودتان را بگویید تا میانتان داوری کنم. هارون نیز  سرگذشت خود را با وزیر گفت. پیرمرد قریشی گفت: در مورد آنچه گفتی، بینّه و شاهدی بیاوری و یا این که وزیر تو باید سوگند یاد کند. هارون گفت: وزیرم آنچه را من گفته ام، پذیرفته است. پیرمرد قریشی، به نفع امیر المومنین داوری کرد. هارون گفت: برخیز، پیرمرد قریشی برخاست و رفت. هارون جوان را فراخواند و به او آنچه را که به پیر مرد قریشی گفته بود، گفت. جوان گفت: جایگاه شما با همدیگر تفاوت دارد، باید از جای خود برخیزید و پیش روی من بنشینید، تا درباره شما داوری کنم. رشید گفت: نیک گفتی و نیک خواستی. رشید و وزیر یعنی عمرو بن مسعده برخاستند و مقابل جوان نشستند. وقتی که نشستند، رشید خواست سخن بگوید، جوان گفت: عمرو از تو پیر تر است اجازه بده تا او سخن بگوید. رشید گفت: حق و عدالت، برتر از پیری و شیخی است. قاضی جوان گفت: آری، ولی رسول خدا(ص) به حویصه و محیصه گفت: ابتدا بزرگتان آغاز به سخن کند. عمرو بن مسعده سخن گفت و پس از آن رشید، وقتی که آنان سخنانشان را گفتند، قاضی جوان، حق را به عمرو داد. وقتی که کار داوری به پایان رسید، قاضی جوان فرمان داد تا رشید و عمرو به جای خود برگردند. رشید، از چگونگی دادرسی آن جوان ابراز رضایت کرد و به عمرو گفت: سزاوارتر آن است که وی به عنوان قاضی برگزیده شود. عمرو گفت: آری، ولی مردم به این که کدام یک قاضی باشند، سزاوارترند. رشید نیز مردم را گرد آورد و از آنان خواست تا به وی اجازه دهند هر کسی را که می خواهد به عنوان قاضی برگزیند. رشید جوان را فراخواند و وی را به عنوان قاضی معرفی کرد، جوان گفت: اگر امیر المومنین مرا در این کار مجبور می گرداند، می پذیرم ولی اگر مرا مخیر گرداند، راحتی و عافیت را بر می گزینم. رشید گفت: سزاوار نیست من کار مسلمانان را رها کنم در حالی که افرادی همچون تو در میان آنان باشند. گویند، مرد جوان کار قضاوت را به عهده گرفت و در آن مقام باقی ماند تا این که از دنیا رفت. وی مدت سه سال به عنوان قاضی مشغول بود.

منبع: امامت و سیاست، ترجمه، صفحه 388-390

/ 4 نظر / 90 بازدید

حکایت همیشه دارای نکات خوبیست این حکایت هم جالب بود

نجات مشهودی

سلام وبلاگت بسیار زیبا و پرفایده است. لینکتو اضافه کردم اگر خواستی لینک منو رو هم اضافه کن

بابک ابراهیم پور

سلام دوست عزیز. اتفاقی وبلاگتو پیدا کردم. مطالب جالبی نوشتی. در حال خواندن پست های زیبایت هستم. خوشحال میشم که به منم سر بزنی و اگر خواستی منو لینک کنی. ممنونت میشم. منتظر حضور گرمت هستم. با تشکر. در پناه خدا