بشیر بن خزیم می گوید: در آن لحظه که زینب می خواست سخن بگوید او را زیر نظر گرفتم من تا آن زمان هرگز زنی به حیا و سخنوری او ندیده بودم، گویی زبان علی (ع) را در کام داشت. و در آغاز به مردم اشاره کرد ساکت شوند. جمعیت چنان در سکوت فرو رفت که صدای زنگ شتران نیز شنیده نمی شد. سپس فرمود: اما بعد! ای مردم کوفه! ای اهل فریب و نا جوانمردی! می گریید؟ خدا کند هیچ وقت اشکتان بند نیاید، و فریادهاتان هرگز خاموش نگردد. داستان شما مانند سرگذشت آن زنی است که رشته اش را پس از تابیدن محکم، واتابید. شما سوگندهاتان را وسیله فرب قرار می دهید و بدان پای بند نیستید.
شما جز لاف زنی و هیاهو هنری ندارید. مرامتان دشمنی و پیمان شکنی است. همچون کنیزکان چاپلوسی می کنید و به سان دشمنان طعنه زنید. سبزه زاری را می مانید که در زباله دان است. و یا نقره ای بر قبری. آگاه باشید که خشم خدا و عذاب جاودان را توشه آخرت خود ساخته اید.
آیا گریه می کنید و صدا به فغان و زاری بلند می نمایید؟ به خدا قسم عجیب است. پس زیاد گریه کنید و کم بخندید. شما بر دامن خود لکه ننگی نشاندید که با هیچ آبی شسته نمی شود. چگونه ممکن است ننگ کشتن سلاله پیامبر خاتم و کان رسالت از میان برود. شما کسی را کشتید که سرور جوانان بهشتی و پناهگاه خوبان و منزلگاه مسافران و منار عقل و مدار سنّت بود.
شما عملی بس زشت را وبال خود ساختید. از رحمت خداوند به دور مانید. کوششتان نومیدی ثمر داد. دستانتان به مطلوب نرسید و از معامله جز زیان و سرافکندگی سودی نبردید. و سرنوشتی غیر از خشم و غضب خداوند و خواری و خفت در انتظارتان نیست.
وای بر شما ای کوفیان. آیا می دانید که چه جگری از رسول خدا (ص) شکافتید؟ و چه زنان بزرگواری را در معرض تماشا گذاشتید؟ و کدام خونش را ریختید؟ و چه حرمتی را هتک نمودید؟